مست و مستانه

شبی مست ومستانه می گذشتم از ویرانه ای

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

نرم نرمک رفتم تا لب پنجره ای

صحنه ای دیدم دلم سوخت چون پر پروانه ای ...

پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

مادری مات وپریشان همچون دیوانه ای ...!

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش با مرد بیگانه ای

چون به شد فارغ از عیش ونوش آن مرد پلید ...

دست اندر جیب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه ای

با خود خوردم قسم تا به بعد ازاین

نروم مست مستانه سوی هر ویرانه ای

که در این خانه دختری می فروشد

عفتش را بهر نان خانه ای

/ 1 نظر / 26 بازدید

دلم نه عشق آتشین می خواهد ؛ نه دروغ های قشنگ ؛ نه سکوت تلخ شاعرانه ,نه ادعاهای بزرگ ؛ نه بزرگی های پر ادعا ... دلم یک فنجان چای داغ می خواهد ، و یک دوست که بشود با او حرف زد... [دست][دست]................./amaaaaaaaa paida nashod va nemishee.............