چــــون مــــال مــــن هستــــی.

پسر کوچک که بسیار پر انرژی بود

از راه رسید و آینه را قاپید ،

او در نونهالی از اسب افتاده و لگد خورده بود

و صورتش از ریخت افتاده بود،

او فریاد زد :

من زشتم ! من زشتم

و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت

پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟

بله پسرم ، همیشه

با این حال تو مرا دوست داری ؟

بله پسرم، دوستت دارم

چرا؟

برای چه من را دوست داری ؟

چــــون مــــال مــــن هستــــی.

و من هر روز صبح وقتی صادقانه

به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ،

از خــــدا می‌ پرسم آیا دوستم داری ؟

و او همیشه مهربانانه جواب می دهد :

بله

و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟

او می‌گوید :

چــــون مــــال مــــن هستــــی

 

/ 2 نظر / 26 بازدید
ديدار

مرسي بسيار زيبا نوشتي[گل]

پریسا

قشنگ بود،با اجازه این مطلب رو بردم